[ad_1]

عموهای من و دوستان اندک پدرم همیشه طوری به او نزدیک شده اند که گویی بمبی منفجر نشده است که به آنها دستور داده شده است خنثی کنند. پاسخ آنها به هر آنچه وی گفت نسخههای دیگری از “کاملاً درست می گویی جک” بود. فقط پدرش ، پدربزرگ من ، هنگامی که برادر من یا من را مسخره کرد ، جرات کرد او را مورد سرزنش قرار دهد ، و به تنها ییدیش که من فهمیدم ، دعا کرد “یانکل ، کوچه تاک آنها!” “جک ، او را تنها بگذار!”

من از ترس اینکه فقط دو نوع مرد وجود داشته باشد ، مانند پدرم و کسانی که آنها را ضعیف می دانست ، وارد نوجوانانم شدم. اگر مردانی بودند که به نوعی قوی و در عین حال ملایم بودند ، من هنوز با آنها ملاقات می کردم.

در سال 1945 ، هنگامی که جنگ به پایان رسید و برادران بزرگتر دوستانم بازگشتند ، این تغییر تغییر کرد. آخرین باری که آنها را دیدم ، آنها جنگجویان خیابانی بودند ، اعضای گروه Fordham Baldies ، باندی که محله ایتالیای کوچک ما را ناامن کرد. اکنون آنها حتی قوی تر بودند و سالها به عنوان تفنگداران دریایی یا چتربازان سخت شده بودند. اما تحت این قدرت چیز متفاوتی وجود داشت. آنها به جای اینکه مرا مانند گذشته کنار بزنند ، با تعجب چقدر قد کشیده ام ، مرا صدا کردند. وقتی آنها در مورد مادرم که از مادرانش یاد گرفته بود چگونه از جنوب ایتالیا غذا درست می کند ، از صدای آنها محبت به گوش می رسید. آنها تاب خود را در جایی خارج از کشور رها کرده بودند و به آنها لطافت داشتند که من قبلاً هرگز ندیده بودم.

من جرأت یافتم تا با یکی از آنها صحبت کنم ، کسی که قبل از انتصاب به نظر می رسید به جای قدم زدن در خیابان ها در کمین است. من س askedال کردم که چرا او دیگر جلوی آرایشگاه جایی که قماربازها و گردآورندگان آنها با هم ملاقات کرده اند نشسته است. وی گفت: “بابی ، من دیگر لازم نیست ثابت کنم که چقدر سالم هستم.” اگر ارتش می توانست یک مبارز خیابانی وحشتناک را متقاعد کند ، فاش کردن جنبه نرم آن ایمن بود ، شاید او می توانست به من بیاموزد.

روزی که از دبیرستان فارغ التحصیل شدم ، به مرکز شهر وایتهال رفتم و در ارتش ثبت نام کردم. مردانی که مرا آموزش دیدند و بعداً بردند ، در نرماندی پریده بودند و در باستون زنده مانده بودند. اگر یک تست مردانگی وجود داشت ، آنها آن را در مکان های خطرناک قبول می کردند. اینها مردان کشنده ای بودند که در صورت بی احترامی به تماس آنها ، شما را به پشت سربازخانه می برند و به شما آسیب می زنند. اما اگر آنها احساس می کردند چیزی نجیب در سربازان می بینید ، با تأیید به شما نگاه می کنند ، حتی ممکن است شانه شما را بگیرند. وقتی روحانی لشکر به گروهبان اول من اطلاع داد که مادرم در بیمارستان به دلیل سرطان پستان بستری است ، او مرا به اتاق مرتب فراخواند و گفت: “امروز می خواهم تو را به خانه برسانم. یکی از هواپیماهای ما به سمت میچل فیلد در نیویورک حرکت می کند و شما در آن هستید. “او به خاطر كشتن مردم مدال افتخار به دست آورده بود ، اما بیشتر از پدر من مراقبت می كرد.

دیدم که چرا برادران بزرگتر دوستانم دیگر مجبور نبودند ثابت کنند که چقدر سرسخت هستند. مردان ، سخت تر از آنها ، به آنها نشان دادند كه ابراز حساسیت هنگام بروز در آنها ایمن است. من می دانستم که همان درس را آموخته ام که گروهبان دسته ام گفت: “گلدفرب ، تو داری یکی از ما می شوی.” سخنان او مانند نعمتی بود که مرا برای برادری مسح کرد.

دو هفته پس از بازگشت از خدمت در طول جنگ کره ، موریل را ملاقات کردم ، که به سرعت گفت که اگر من پسر پدرم بمانم ، ازدواج ما خیلی طولانی نخواهد شد. شهادت یکی از روزهای شکرگذاری خانواده ام برای او کافی بود. او اصرار داشت که ما بوقلمون را برای اولین شام شکرگذاری تحویل دهیم و من موضوع را درست کنم. من اعتماد به نفس او را تقسیم نکردم ، اما می دانستم که پشت میز نشستن و تماشای پدرم که وظیفه من را انجام می دهد ، دوباره من را پسری ترسناک می کند. اعتماد مردانی را که تحسینشان می کردم جلب کرده بودم و دیگر آن پسر نبودم.

[ad_2]

منبع: key-news.ir